من دختر کوچیکی بودم و خیلی جاها حتی دیده نمی شدم . به رسم همیشگی بزرگتر ها وقتی بزرگتر ها سلام و علیک می کردن تو اکثر مواقع فراموش می شدم .
اما یکی بود یه دوست خانوادگی و کسی که همیشه وقتی میدید بهم لبخند می زد
کسی که همیشه وقتی میدید منو بهم شکلات می داد
کسی که بهم شخصیت می داد بهم اعتماد به نفس می داد , با من با اینکه خیلی بچه بودم جدی صحبت میکرد در مورد کتاب هایی که خوندم , نظراتی که دارم , همه چیز و همه چیز
مثل پدربزرگ می موند واسم , با اینکه سن پدر بزرگی نداشت
یادمه یه روز بهش گفتم , خیلی دوستون دارم , نه مثل یک پدر نه مثل یک عمو نه مثل هر کس دیگه ای , شما رو یه جوری دوست دارم که حتی نمی تونم بیان کنم .
می دونم که اونم منو دوست داشت اونقدر واقعی دوست داشت که می تونستم فریاد بزنم که منو دوست داره . همیشه بهم احساس خوبی می داد . همیشه از اینکه پیش اون و خانوادش باشم لحظه شماری می کردم . اعتماد و احساسی که بهم می داد باعث رشدم می شد
هر وقت از خونشون بر می گشتم اونقدر خوشحال بودم که شب ساعت ها از خوشحالی خوابم نمی برد
اما اون رفت
و من رو تنها گذاشت با حسرت ها با آرزوهای براورده نشده با ای کاش هایی که داره خفم می کنه .
و من فراموشش نخواهم کرد , هر باری که برم خونشون
جاشو رو صندلی همیشگیش حس خواهم کرد
و نگاه نافذشو تو عکس روی میز
و عشق و محبتشو تو قلبم
خداحافظ قهرمان آرمان های من
به امید سپیدی ,صلح,دوستی,همدلی و به امید بازیابی هویت اصلی انسان .
این روزها روز های قشنگی نیست ویژگی های مثبت این روزها اونقدر کم هست که بشه اسم روزهای سیاه رو روش گذاشت .
از اول می خوام شروع کنم
روز های اول تو شک عجیبی بودم اونقدر عجیب که نمی تونم بیان کنم و البته این رو می دونم که این حس متعلق به همه ماها بود . حسی توام با خیانت و بهت .
کم کم مجبور شدم روند زمان و زور و خشونت رو بپذیرم و چشم بدوزم به خبر ها از هر طرف و از هر كجا . با هر خبر ناراحت ميشدم فحش ميدادم و مثل انسان هاي غير مدني نفرين ميكردم و در اكثر مواقع از شدت درد و درماندگي و غم مي زدم زير گريه
بعد شروع مي كردم به حرف زدن و تحليل كردن و تطبيق دادن مسائل و رويداد ها و اميد
بعد ها تغيير كردم اوضاع و شرايط باعث شد دچار حسي بشم تحت عنوان بحران هويت چشم هامو كه مي بستم چيستي و نيستيمو گم مي كردم واسه خودم گم بودم و خودم رو حس نمي كردم
تمامي گذشته ام كارهايي كه انجام داده بودم كتاب هايي كه خونده بودم و حتي رشته اي كه توش تحصيل مي كردم برام بي معني شد و حتي احساس مي كردم كه ياد اين گذشته بهم دهن كجي مي كنه و بي رحمانه آزارم ميده
كم كم طوري شدم كه نمي خواستم با كسي صحبت كنم و صحبت نكردم از خونه بيرون نرفتم با همه چيز هايي كه فكر مي كردم ممكنه قشنگ باشن قهر كردم و ساكت شدم
امروز روز هام خيلي ساكته اما از اين سكوت راضي ام
سعی می کنم تو ذهنم به مسائل فکر کنم عاقلانه تر و بدون حب و بغض
فکر می کنم هر بلایی که سر ما میاد جدای بحث حاکمیت که خیلی مهمه![]()
تقصیر خود ماست تقصیر عدم وجود یک فرهنگ حساب شده و صحیحه !! فرهنگی که ریشه های درست داشته باشه و به صورت طبیعی رشد کرده باشه
مشکل امروز ما نا فهمی ماست مشکل ما اینه که از فرهنگ بسیار فقیر مطالعه برخورداریم از تاریخمون هویتمون حقوقی که داریم نظام های صحیح سیاسی و هزاران مسئله دیگه بی خبریم و اگه سرنخ اصلی رو پیدا نکنیم و در راه حل و فصل اون قدم نگذاریم زمانه و روزگار پست تری را خواهیم داشت اگه دلمون به حال خودمون و نسل بعدی می سوزه که می سوزه
التماس می کنم و شما رو به ارزش های منحصر به فردتون قسم میدم که حداقل کار ممکن رو انجام بدیم
کتاب بخریم کتاب بخونیم کتاب هدیه کنیم
دوستان و دشمنانمون رو به کتاب خوندن معتاد کنیم و همه خوبی ها و بدی های انسان ها رو با کتاب جواب بدیم
اعتقاد عجیبی به سهراب سپهری دارم , معتقدم که نگاه و جهان بینی اون فوق العادست تو هر حالت روحی که باشم وقتی کتاب سهراب سپهری رو وا می کنم , می تونم مطمئن باشم که حتما توی شعر های بی نظیرش جمله ای پیدا خواهم کرد که تداعی کننده حالم باشه
بعد از انتخابات و توی اون خفقان سرد و تاریک , توی اون فضای غریب , رفتم سراغ سهراب سپهری و این شعر رو خوندم درست مثل قبل , انگار سهراب در همین روزگار بوده و در همین روزها واسه این فضا این شعر رو گفته :
دیرگاهی است که در این تنهایی رنگ خاموشی در طرح لب است بانگی از دور مرا می خواند لیک پاهایم در قیر شب است رخنه ای نیست در این تاریکی در و دیوار بهم پیوسته سایه ای لغزد اگر روی زمین نقش و وهمی است ز بندی رسته نفس آدم ها سر به سر افسرده است روزگاری است در این گوشه پژمرده هوا هر نشاطی مرده است دست جادویی شب در به روی من و غم می بندد می کنم هر چه تلاش او به من می خندد نقش هایی که کشیدم در روز شب ز راه آمد و با دود اندود طرح هایی که فکندم در شب روز پیدا شد و با پنبه زدود دیر گاهی است که چون من همه را خاموشی در طرح لب است جنبشی نیست در این خاموشی دست ها , پاها در قیر شب است
وقتی فکر می کنم به این نتیجه می رسم که توی اون سال ها هم همچین روزگاری بوده , سیاهی ها تفاوتی با هم ندارند سیاهی یکیه , این شب ها هستن که گاهی با ظاهرشون گولمون می زنن وگرنه شب ها هم مثل سیاهی یک ماهیت رو دارند سرد , تاریک , ظالم و...
تاریخ تکرار میشه و اتفاقات , حوادث و حتی انسان ها توی این روند دایره وار حرکت می کنند . آدم ها یکی هستند در حال حرکت بین گذشته و آینده ای رقم خورده , گذشته و آینده ای که گاهی خوبه و گاهی بد . گذشته و آینده ای که گاهی راه و جاشو گم می کنه و خیلی جلوتر یا عقب تر از محل اصلیش قرار می گیره
اما امروز ما , از پست ترین روزگار گذشته رقم خورده ماست
پر از خشمم
فکر مي کنم هممون دچار اين احساسيم همه کسايي که سبز هستند سبز فکر مي کنن و سبز باقي خواهند موند موج سبز ايجاد شده بود وقتي خوب فکر مي کنم مي بينم که معنا و ژرفا اين موج چيزي نبود جز اميد
اميد به آينده اي بهتر اميد به رهايي از اين همه بي عقلانيتي از اين همه تحجر از اين همه بي مسئوليتي از اين همه خرافات اميد به اينکه ضوابط رو به جاي روابط قرار بديم اميد به اينکه کمي از حداقل آزادي هاي فردي مون رو به دست بياريم اميد به اينکه فقر رو احساس نکنيم يا حداقل کمتر حس کنيم اميد به اينکه ديگه قيافه هاي شرمگين و خجل از نداري پدر مادر هاي زحمتکش رو نبينيم اميد به اينکه بتونيم راحت حرف و عقيدمون رو بگيم بدون اينکه فرداش باز خواست بشيم اميد به همه چيز هايي که ازمون خداحافظي کرده بودن و اونقدر ازشون دور بوديم که حتي ياداوريش برامون سخت بود اميد به اينکه دروغ نشنويم از دهن هيچ کس اميد به هوايي سپيد که از گرد و غبار نفرتي که پرش کرده بود خالي باشه اميد به رهايي از ظلمي که شب و روز بهمون اعمال مي شد اميد به خداحافظي از يک حکومت به شدت نظامي اميد به تغيير در همه اين ها اميد به ديدن افراد شايست در پست هاي شايست اميد به لحظه اي که بتونيم کم خيلــــــــــــــي کم از غرور ايراني رو بار ديگر احساس کنيم به اميد اينکه به همه افراد خارج از کشور بتونيم با افتخار بگيم ما ايرانييم ايراني صلح طلب ايراني که جنگ رو نمي خواد ازش بيزاره و در راه مخالفت با اون مبارزه مي کنه اميد به اين که چهره منزوي ايراني رو از ذهن جهان پاک کنيم اميد به اينکه بتونيم از ميراث فرهنگيمون از آثار باستانيمون درست مراقبت کنيم و جبران بي ملاحظگي هاي گذشته رو بکنيم نه اينکه براي شتاب در روند تخريب اون سد بزنيم و يا تو چند متريش گود برداري کنيم اميد به تغيير
هرچند كوچك هر چند سخت
همه پا شده بوديم مي خواستيم اين راهي كه شروع كرده بوديم رو تموم كنيم مي خواستيم با دست هاي به هم قفل شده اين كارو انجام بديم با قلب هاي به هم پيوسته
هممون جمع شديم همه انگار سال ها بود همديگرو ميشناختن وقتي از بغل هم تو خيابون رد مي شديم به هم لبخند مي زديم در عين غريبگي طرف مقابلت رو خيلي آشنا احساس مي کردي اين حس فقط به خاطر مچ بند سبزش نبود به خاطر آرمان ها و اميد هايي بود كه در عمق سبز بودنمون جمع شده بود . چه قدر اين حس قشنگ بود و چه قدر حس غريبي بود چه قدر دوسش داشتيم
ما صادق بوديم بدون هيچ قصدي پاك پاك بدون هيچ خواستي ما با دل هامون اومده بوديم با حكمي كه عقلمون صادر كرده بود ما ضد خشونت بوديم از اول اين موج سبز تا الان . ما جيز زيادي نمي خواستيم در واقع خيلي كمتر از حق انساني مون رو مي خواستيم
ما راي داديم به خاطر همه اينا به خاطر وطنمون به خاطر خودمون به خاطر فرداي بهتر خودمون
اما
من معتقد نيستم كه ما گول خورديم ما گول نخورديم همونطور كه معتقد نيستم ما باختيم پيروزي كسي رو هم باور ندارم پيروزي كه مشروعيتش بر دروغ باشه پيروزي نيست
وجدان انسان ها هرچقدر كه انسان ها بزنن بكشن خراب كنن تخريب و توهين كنن انكار كنن و فكر كنن به وظيفه دينيشون عمل كردن و جلوي خدا بهترين و رو سفيد ترين هستن بعدش وضو بگيرن نماز بخونن برن تو مراسم اعتكاف بيان قرآن تلاوت كنن هيچ موقع نمي ميره دادگاه همه ما وجدان انسان هاست دادگاه حق خواهي ما شب هاي تنهايه كه انسان ها خودشون هستن و خودشون
حتي اگه به هيچ چيز اعتقادي نداشته باشن
حتي به خدا
وجدان هاي انساني چه بيدار و چه خاموش بهترين حق خواهي ما از تمامي انسان ها هستند
اما این موج ادامه داره ازخروش نخواهد افتاد این موج عدالت علی را می خواهد این موج در راه اسلام محمد است این موج الگویی همچون حسین دارد و انسان های آزادی که به آزادی فکر می کنن به حق به عدالت به عقل به امانت به صداقت به مسئولیت به اخلاق به ایمان به تقوا
انسان هایی که در این راه تلاش می کنند
وجدان دارند و از خدا می ترسند .